تنپوش امواجم فقط دلتنگی و درد است دریایی ام در ساحلش صد سنگ نامرد است هر صبح در چشمان سبزم می کشد خود را ماهی که از آزادی مشروط دلسرد است آغوش وا کن، کم بکن از استرس هایم این شاعر تنها که رازش تحت پیگرد است . بشکاف و بیرونش بکش این روح مدفون را در من، زنی، زندانی یک درد ولگرد است دل کندی و گفتی خدا این گونه می خواهد اصلاً خدا در قلب بی ایمان چه می کرده است؟ نفرین به شیطانی که می خندد به من در تو او از بهشتی که برایت ساختم طرد است روزی شکوفا می شود در سنگ روزی شکوفا منبع
درباره این سایت