خسته ام از این نقاب و خنده های الکی از غمی نهان شده پشت ادای الکی آشنا برای هم و همچنان غریبه ایم شاکی ام از آفرینش خدای الکی دل پر از گدازه های عشق و نفرت شده است مانده ام میان هر دو دلربای الکی از زبان برگ رگ بریده ای شنیده ام بعد از این نمی وزی باد صبای الکی عشق اگر طریق دل برای زنده ماندن است راضی ام به درد خود، نه هر دوای الکی مثل موج، هر طرف که می روم ندارمت می زنم چه احمقانه دست و پای الکی شب به شب اگرچه بغض نازکم شکسته شد روز می زنم نقاب و خنده های الکی منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

آموزش کسب درآمد رایگان از اینترنت سیو فا باربری بسته بندی جهت اسباب کشی Dayana Dash والپیپرهای زیبا خرید سخنرانی فروش سخن رانی خرید گلچین مجموعه سخنرانی های جدی